بدون عنوان
دو روز پيش يعني 30 خرداد سالگرد شهادت بابا مصطفي بود. 34 سال گذشت، 34 سالي كه تلخي و سختي هاش خيلي خيلي بيشتر از شيريني هاش بود. هميشه مي گن دختر عزيز بابا مي شه، دختر بابايي مي شه ولي اين حسرت تا عمري كه دارم توي دلم مي مونه و با اين حسرت هم به خاك سپرده مي شم. گفتن كلمه بابا براي هميشه رو لبم خشك شد. تمام دل خوشييم شد يك تكه سنگ سرد كه هر وقت كم مي آوردم تنها پنهام بود. 
هميشه مي گفتم خوب خدا كه بابامو ازم گرفت عوضش خدا كنه يك پدر شوهر خوب نصيبم كنه تا بتونم تا حدودي كمبودهامو با اون برطرف كنم ولي خوب به اين آرزوم هم نرسيدم آخه بابا ايمان هم چند سال پيش پدرشو از دست مي ده. ![]()
اصلا دوست ندارم برات تلخ بنويسم ولي خوب تو بايد با حقيقت هاي زندگي آشنا بشي، بايد بدوني كه زندگي هميشه رنگارنگ و زيبا نيست، زندگي يه موقعي هم خاكستري مي شه، يه موقعي هم انقدر تلخ مي شه كه حتي از تلخيش نمي توني آب دهانتو قورت بدي.
از وقتي كه پا به زندگي گذاشتي دعام اين بوده كه زير سايه من و بابا ايمان بزرگ بشي، اصلا اصلا اصلا دوست ندارم خدايي نكرده تو هم مثل ما تنهايي روز به روز، ماه به ماه و سال به سال بزرگ بشي.![]()
ازت مي خوام كه با اون دل پاكت دعا كني كه سايه مامان صديق صد و بيست سال بالا سرم باشه و همين طور سايه همه پدر و مادرها روي سر بچه هاشون . آمين ![]()



بدون عنوان
