هيراد مامانهيراد مامان، تا این لحظه: 12 سال و 4 ماه و 6 روز سن داره
آشنايي من و باباآشنايي من و بابا، تا این لحظه: 18 سال و 11 ماه و 17 روز سن داره
پيوند من و باباپيوند من و بابا، تا این لحظه: 17 سال و 19 روز سن داره

هيراد ميوه شيرين زندگيم

بدون عنوان

سلام عزيزم دلم، از خداي خودم مي خوام كه هميشه خنده روي لبهاي قشنگت باشه و هميشه قشنگي هاي اين زندگي رو با اون چشمهاي خوشگلت ببيني. ببخشيد ماماني من خيلي نوشتارم خوب نيست خيلي نمي تونم مثل خيلي هاي ديگه زيبا و رمانتيك بنويسم ولي خوب سعي مي كنم هرچي توي دل و احساسم هست برات بنويسم. مامان بالاخره موفق شد باشگاه ثبت نام كنه و ورزش كردن رو دوباره شروع كنه. خيلي خوشحالم چون توي همين دو هفته كه شروع كردم كلي جمع و جور شدم و مهمتر اينكه خيلي توي روحيه ام تأثير گذاشته، بالاخره مامان هم به يه تنوع نياز داره ديگه عشقم. تو روزهايي كه من مي رم باشگاه شما و بابا ايمان كلي با هم حال مي كنيد، با هم ميان توي حياط و ...
27 مرداد 1394

فتوپيج آقا هيراد - 13 ماهگي - شماره يك

آقاي هيراد در مطب دكتر حميدي براي واكسن هپاتيت A در 13 ماهگي     يك شب خيلي خوب و به ياد ماندني با همكاران مامان در رستوران آقا هيراد و يگانه دختر خانم قطب همكار مامان (آقا هيراد انقدر توسط همكاران مامان چلونده شده بودند كه به اين روز در آمده بود )         آقا هيراد و دختر دايي هستي پارك نزديك خونمون (قربون اون چشات بشه مامان)       آقا هيراد و ماشينش كه مامان صديقش براش خريده (حياط خونه)   آقاي هيراد خوش تيپ قبل از رقتن به خونه مامان حكيمه عشقمي مام...
18 مرداد 1394

واكسن هپاتيت A

سلام عشقم كه روز به روز داري بزرگتر و عزيزتر و شيرين تر مي شي. دو روز پيش رفتيم مطب دكتر حميدي براي دور اول واكسن هپاتيت A ، دختر دايي هستي و پسر دايي محمدحسين هم با ما اومدند. الهي بميرم برات كه اينقدر مظلوم گريه مي كردي، جيگرم برات كباب شد ولي خوب عوضش ديگه بدنت بيمه مي شه و تا عمري كه داري راحت هستي. خدا رو شكر همه چيت هم خوب بود. وزنت نسبت به يك ماه پيش يك كيلو اضافه شده يعني 11 كيلو شدي. قربونت بشم. يك خبر خوب هم اينكه دكتر ديگه قرض فنوبارميتال (ضد تشنج) و حذف كرد البته به شرط اينكه وقتي تب كردي بايد تا موقعي كه تب داري استفاده كني كه انشاءالله هيچ وقت تب نكني و كارت به اين قرصها و دارو ها نرسه. خيلي خيلي خيلي دوستت دارم. بو...
13 مرداد 1394

عكس هاي جا مانده از قبل

لباس نو مبارك-قربونت برم كه انقدر رنگ روشن بهت مي ياد عزيزم     اين شما و شيشه داروخوري كه شبها كلي باهاش حال مي كني     پارك دم خونمون و ذوق كردن شما از ديدن سرسره ها         ...
6 مرداد 1394

عسكهاي دماوند (تعطيلات عيد فطر)

حياط خونه عمو محمد و حوض خوشگلشون كه شما با ديدن فواره هاش كلي ذوق مي كردي       روز يكشنبه خاله مينا ما رو برد امام زاده عبداله كه خيلي خوشگل و با صفا بود، اين هم شما كه خيلي راحت نشستي وسط حياط امام زاده       يك خونه خيلي خيلي خيلي قديمي روبروي امام زاده بود كه بابا ايمان خيلي خوشش اومد و چند تا عكس اونجا گرفتيم         عسكهاي تاپ سواري شما تو حياط خونه عمو محمد         شما و مامان صديق (از خواب هلاك بودي ولي همچنان به بازي گوشي ادامه مي دادي ) ...
6 مرداد 1394

بدون عنوان

من اوووومدمممممم عذرخواهي مي كنم عشقم بابت غيبتم. يه كوچولو بي حوصله بودم كه خيلي مهم نيست ديگه عادي شده. جونم برات بگه كه تو پست قبلي برات گفته بودم كه برنامه تعطيلات عيد فطرمون چي هستش كه كلاً برنامه عوض شد و ما روز شنبه يعني روز عيد فطر رفتيم دماوند خونه عمو محمد و خاله مينا (پسر خاله من و خانمش) و تا يكشنبه اونجا بوديم. مي دونم به شما كه خيلي خوش گذشت چون كلي با دختر دايي هستي و پسر دايي محمد كلي بازي و شيطوني كردي و از آب و هواي تميز اونجا كلي لذت بردي. ما هم در كنار تو كلي خوش گذرونديم و كيف كرديم. يك سري عكس اونجا انداختيم كه توي پست بعدي برات مي ذارم دووووووووستتتت دااااااارم ...
6 مرداد 1394

مهموني خونه خال شقايق

ديشب خونه خاله شقايق دعوت بوديم، از بعد از تولد شما ديگه همديگر رو نديده بوديم. عزيزم شارمين توپولو كلي بامزه شده بود البته هنوز يه كم بد اخلاق هست. قربونت برم كه ديشب انقدر بامزه با شارمين بازي مي كردي. انگار خودت مي دونستي كه شارمين خيلي كوچيكه چون خيلي با احتياط بهش دست مي زدي و به اصطلاح نازش مي كردي و با كلي ذوق به من نگاه مي كردي و مي گفتي ني ني . قربونت برم مهربونم وقتي برگشتيم ديگه ساعت حدود 1/30 بامداد بود. من كه كلي خسته و كوفته بودم چون شما شب قبلش هم خيلي خوب نخوابيده بود به خاطر دندونهات و من اون روز كلي كسري خواب داشتم، واسه همين شما رو سپردم به بابا ايمان و خودم هنوز سرم به زمين نرسيده تا صيح بيهوش شدم. ...
25 تير 1394

آآآآآآآآآخ جون سه روز تعطيلي

بالاخره ماه رمضون هم با تمام سختي هاش و در عين حال شيريني هاش داره تموم مي شه، توي تقويم روز شنبه عيد فطر هست كه خدا كنه همين طور باشه چون اگر شنبه عيد باشه يكشنبه هم به مناسبت عيد فطر تعطيل هست و من سه روز مي تونم پيش شما باشم و با هم كلي خوش بگذرونيم. آآآآآآآخ جون خدا چقدر خوشحالم. مامان صديق امروز زنگ زد گفت كه امشب بريم اونجا دايي مجتبي هم مي ياد، واي هيراد خدا به دادت برسه، عزيزم، خوب چي كار كنه خيلي دوست داره و خودش هم نمي دونه كه يه موقعه هايي از دوست داشتن زياد اذيتت مي كنه. فردا شب هم كه به احتمال خيلي زياد مي ريم خونه مامان حكيمه و براي شنيه شب هم برنامه خونه دايي حميد. خوب تا اينجا كه برنامه اين سه شب جور شد ف...
25 تير 1394

رويش پنجمين مرواريد

عزيزم، الهي بميرم برات كه انقدر اذيت مي شي، خدا خدا مي كنم دندونهات تند تند در بيان و راحت بشي. ديروز كه اومدم خونه، خاله ناهيد (پرستارت) گفت كه پنجمين مرواريدت نوكش زده بيرون، خيلي خوشحال شدم، شما كه نمي ذاري كسي دست به لثه هات بزنه ولي به هر كلكلي بود تونستم ببينمش. عشقم، اميدم مي دونم كه واقعاً داري زجر مي كشي چون كلي هم ضعيف و لاغر شدي ولي شما توي يك امتحال خيلي بزرگ (بستري شدنت توي سه ماهگيت) پيروز و قوي بيرون اومدي و مطمئن هستم كه پس از اين هم بر مي ياي دوستت دارم عشقم . بووووووووووووووس ...
25 تير 1394

سه روز خوب با تو بودن

باز هم اين شنبه غم انگيز اومد، ديشب به بابا ايمان گفتم ايكاش هيچ وقت صبح نشه، اصلا دلم نمي خواست ازت جدا بشم، نازنينم با اون دل كوچيكت دعا كن كه هر چي زودتر زندگيمون يه تكوني بخوره و مامان ديگه مجبور نباشه بره سر كار. چهارشنبه به دليل شهادت حضرت علي (ع) تعطيل بود، با پنجشنبه و جمعه شد سه روز تعطيل كه كلي سه نفري با هم حال كرديم، لذت با تو بودن انقدر برام شيرينه كه حتي وقتي مي خوابيدي دوست داشتم زودتر بيدار بشي و من از بند بند وجودت و شيرين كاريهات لحظه به لحظه لذت ببرم. ولي خوب چه مي شه كرد قانون زندگي همين گذشت ثانيه ها و دقايق و ساعتها و روزهاست. همه دل خوشيم به تعطيلات عيد فطره، چهار روز، آآآآآآآآآخ جووووووووون، چهار روز با تو بودن،...
20 تير 1394