هيراد مامانهيراد مامان، تا این لحظه: 12 سال و 4 ماه و 5 روز سن داره
آشنايي من و باباآشنايي من و بابا، تا این لحظه: 18 سال و 11 ماه و 16 روز سن داره
پيوند من و باباپيوند من و بابا، تا این لحظه: 17 سال و 18 روز سن داره

هيراد ميوه شيرين زندگيم

يك حمام گرم و دلچسب :)))))

ديگه هوا خيلي گرم شده و تو فسقلي هم فعاليتت روز به روز داره بيشتر مي شه و بايد حداقل يك روز در ميون بري حمام     بابا ايمان قول داده بود وقتي از سركار اومد تو رو ببره حمام، با اين حال كه دير از سركار اومد و خيلي هم خسته بود ولي به قولش وفا كرد و فسقلو برد حمام   توي حمام با بابا ايمان كلي سر و صدا راه انداخته بودين طوري كه وقتي داشتم با مامان صديق صحبت مي كردم صداي و جيغ و دادتونو از پشت گوشي مي شنيد و كلي هم قربون صدقت مي رفت   به پيشنهاد بابا ايمان رفتم دم حموم و چند تا عكس گرفتم قربونت بشم كه درست و حسابي يك جا بند نمي شي كه آدم بتونه درست ازت عكس بيگيره   ...
27 خرداد 1394

كودكم ......

  كودكم..... كفشهايم را نپوش تلاش تو براي بزرگ شدنت غمگينم مي كند ....   كودك بمان، كوچك بمان .....   من در بزرگ شدنم دردهايي ديدم كه كوچك كرد بزرگ شدنم را ......   ...
26 خرداد 1394

فقط يك روز مونده به سالگرد شروع زندگيت

  عزيزم فقط يك روز مونده به روزي كه تو زندگيه مامان رو رنگي كردي و با اومدنت معني واقعي زندگي رو به مامان چشوندي. عزيزم، عمرم، براي بزرگ شدن عجله نكن، راه زيادي در پيش داري، پس تا آنجا كه مي توني بچگي كن. عاشقتم   ...
26 خرداد 1394

اولين دل نوشته مامان

سلام هيردام، عزيز دل مادر ببخشيد يه كم دير به قولم وفا كردم، آخه واقعاً فرصت مناسب پيدا نمي كردم كه بتونم وبلاگتو درست كنم و حرف هاي دلم و عكسهاي قشنگتو بزارم توي وبلاگت تا هر وقت بزرگ شدي بخوني و ببيني و لذت ببري. البته دفتر خاطراتت هست ولي خوب خواستم به قولم وفا كنم و برات يه وبلاگ خوشگل درست كنم. از اول دفتر برات نمي نويسم كه حرف هاي تكراري تو وبلاگت نداشته باشي از همين امروز برات شروع مي كنم كه سه روز مونده تا يك سال از اومدنت به زنگيم بگذره، البته ما جشن تولد يك سالگيت رو يك هفته زودتر برات گرفتيم چون روز تولدت خودت يعني 28 خرداد درست مصادف شده با اول ماه رمضان به خاطر همين با بابا ايمان تصميم گرفتيم يك هفته زودتر برات جشن بگيريم ...
25 خرداد 1394