بدون عنوان
سلام مهربونم،
امروز هم مثل همه اول هفته هاي گذشته با كلي دل تنگي اومدم سركار. آخه بعد از دو روز با تو بودن خيلي سخته كه دوباره ازت دل بكنم و 9 ساعت نبينمت. دلم براي با تو بودن پر مي كشه. دقيقه شماري مي كنم كه زودتر ساعت 4 بشه و بيام خونه و عشقمو بغل كنم و محكم فشارش بدم.
بابت دو تا پست قبلي ازت معذرت مي خوام، چي كار كنم خيلي دلم گرفته بود
احساس كردم اگر برات بنويسم خالي مي شم كه همين طور هم شد. خدا رو شكر همه چيز به خير گذشت. تصميم گرفتم كه ديگه به مسائلي كه فكرم و ذهنمو اذيت مي كنه ديگه فكر نكنم و ديگه بهشون اهميت ندم. دعا كن كه بتونم
قربونت بشم ماماني كه داري دو سه قدم راه مي ري اون هم بدون تعادل
به قول دايي مجتبي مثل اونهايي كه علامات مي كشن راه مي ري كج و بي تعادل
عزيزم دلم كه براي همون دو سه قدم كلي ذوق مي كني و فكر مي كني داري يك كار خيلي بزرگ انجام مي دي
پنجشنبه و جمعه خيلي بهمون خوش گذشت، سه تايي با هم رفتيم كلي خريد كرديم. البته براي مامان
پنجشنبه كه رفتيم تجريش، خيلي شلوغ بود كلي توي ترافيك بوديم تا رسيديم وقتي اذان گفتن ما هنوز توي ترافيك ميدان قدس بوديم، خلاصه بعد از كلي انتظار پشت چراغ قرمز ميدان قدس تونستيم به پاركينگ شهرداري برسيم، به محض اينكه رسيديم شما و بابا ايمان رفتين براي مامان حليم خريدين. فدات بشم كه تو هم مثل آدم بزرگ ها حليم مي خوري
بعد از مراسم حليم خوران راه افتاديم بسوي بازار تجريش. وااااي من خيلي بازار تجريش رو دوست دارم خيلي باحاله حال و هواي زمان قديمو داره. البته وقتي ما رسيديم ديگه بيشتر مغازه ها داشتن مي بستن ما هم تند تند گشتيم و مامان تونست يك شلوار لي و دو تا بلوز براي خودش بخره.
مامان خيلي خوشحاله چون وقتي داشت شلوار مي خريد فهميد كه كلي لاغر شده و كلي هم ذوق كرد
بعد از خريدهامون از رستوران هاني شام خريديم و اومديم خونه
جمعه هم كه مثل همه جمعه ها اولش به كار خونه مشغول بوديم. عزيز دلم كه ياد گرفتي دستمال مي كشي به سراميك ها، فدات بشم ماماني كه از الان داري به مامان كمك مي كني، قربون اون دستهاي كوچيك خوشگلت بشم من 
بعدازظهر هم رفتيم هفت حوض و مامان دوباره كلي خريد كرد، كفش، كيف، مقنعه، شامپو براي جوجوي خوشگلم و لباس براي تولد خاله ساحل بعدش هم بدو بدو رفتيم خونه مامان صديق. شما هم اونجا كلي با دختر دايي هستي و پسر دايي محمد حسين بازي كردي بگذريم كه اين وسطها هم دايي مجتبي همش اذيتت مي كرد و گريه اتو در مي آورد و من هم همش حرص مي خوردم
بابا ايمان هم كه نشسته بود پاي مسابقه واليبال ايران و لهستان كه خدا رو شكر ايران تونست لهستان را شكست بده كه همگي خيلي خوشحال شديم
وقتي رسيديم خونه ساعت تقريباً 12:30 بود فدات بشم مامانم كه انقدر خسته بودي وقتي داشتي تو بغلم شير مي خوردي خوابت برد.
مهربونم، عزيزترينم خدا رو خيلي خيلي شاكر هستم كه بزرگترين نعمت زندگي رو نصيبم كرده. مامان عاشقانه دوست داره. 



بدون عنوان
