هيراد مامانهيراد مامان، تا این لحظه: 12 سال و 4 ماه و 4 روز سن داره
آشنايي من و باباآشنايي من و بابا، تا این لحظه: 18 سال و 11 ماه و 15 روز سن داره
پيوند من و باباپيوند من و بابا، تا این لحظه: 17 سال و 17 روز سن داره

هيراد ميوه شيرين زندگيم

بدون عنوان

سلام مهربونم، امروز هم مثل همه اول هفته هاي گذشته با كلي دل تنگي اومدم سركار. آخه بعد از دو روز با تو بودن خيلي سخته كه دوباره ازت دل بكنم و 9 ساعت نبينمت. دلم براي با تو بودن پر مي كشه. دقيقه شماري مي كنم كه زودتر ساعت 4 بشه و بيام خونه و عشقمو بغل كنم و محكم فشارش بدم.   بابت دو تا پست قبلي ازت معذرت مي خوام، چي كار كنم خيلي دلم گرفته بود  احساس كردم اگر برات بنويسم خالي مي شم كه همين طور هم شد. خدا رو شكر همه چيز به خير گذشت. تصميم گرفتم كه ديگه به مسائلي كه فكرم و ذهنمو اذيت مي كنه ديگه فكر نكنم و ديگه بهشون اهميت ندم. دعا كن كه بتونم   قربونت بشم ماماني كه داري دو سه قدم راه مي ري اون هم بدون تعادل...
6 تير 1394

بدون عنوان

دو روز پيش يعني 30 خرداد سالگرد شهادت بابا مصطفي بود. 34 سال گذشت، 34 سالي كه تلخي و سختي هاش خيلي خيلي بيشتر از شيريني هاش بود. هميشه مي گن دختر عزيز بابا مي شه، دختر بابايي مي شه ولي اين حسرت تا عمري كه دارم توي دلم مي مونه و با اين حسرت هم به خاك سپرده مي شم. گفتن كلمه بابا براي هميشه رو لبم خشك شد. تمام دل خوشييم شد يك تكه سنگ سرد كه هر وقت كم مي آوردم تنها پنهام بود. هميشه مي گفتم خوب خدا كه بابامو ازم گرفت عوضش خدا كنه يك پدر شوهر خوب نصيبم كنه تا بتونم تا حدودي كمبودهامو با اون برطرف كنم ولي خوب به اين آرزوم هم نرسيدم آخه بابا ايمان هم چند سال پيش پدرشو از دست مي ده. اصلا دوست ندارم برات تلخ بنويسم ولي خ...
1 تير 1394

آرزوهاي من براي تو

كمترين آرزويم اين است: هرگز با چشمان مهربانت، نامهرباني روزگار را نبيني   بالاترين خواسته ام برايت اينست: حاجت دلت با حكمت خدا يكي باشد....   زندگي ساختني است نه گذراندني، بمان براي ساختن، نساز براي ماندن   فاصله بين مشكل وحل آن يك زانو زدن است، اما نه در برابر مشكل، بلكه برابر خدا   هيچ چيز تو را ناراحت نكند، فقط شايدها تو را احاطه كند   دوستانت عاشقت باشند، لطف خدا با توباشد   اينها آرزوهاي من براي تو     ...
1 تير 1394

روزه گرفتن مامان

سلام عزيزم، جونم برات بگه كه امروز روز سوم ماه رمضان هست و مامان امروز اولين روزي هست كه روزه گرفته، خدا كنه كه از پسش بر بيام، چون مي ترسم كه كم خوابي و خستگي كار بيرون و نخوردن غذا عصبيم كنه و نتونم از پس شيطوني هاي تو بر بيام. آخه تو فسقلي روز به روز داري شيطون تر مي شي، ولي خوب توكل به خدا انشاالله كه از پسش بر بيام ديشب افطار رفتيم خونه عمو رحيم، شما هم تا اونجا كه تونستي آتيش سوزوندي. اولش مسابقه واليبال ايران و آمريكا بود كه بابا ايمان و عمو رحيم با شما كلي سر و صدا راه انداخته بودين كه خدا رو شكر ايران سه بر هيچ برنده شد. بعدش هم دور هم نشستيم و فيلم تولدت شما رو ديديم و كلي هم خنديدم.   ...
30 خرداد 1394

ميز پذيرايي و شام تولد يك سالگيه آقا هيراد

ميز پذيراييت كه با تم تدي بير (خرس كوچولو) تزيين شده بود البته از بقيه چيزهايي كه برات درست كرده بوديم عكس ندارم كه حتما عكس اونها رو هم برات مي ذارم   ساك هاي گيفت، جعبه دستمال كاغذي، تاج (كه شما خيلي باهاش درگير بودي)، برگه يادگاري مهمونها، ني، ليوان، بشقاب، پيش دستي، ليبل نوش جان، بيسكوئيتهاي طرح تم و آويز اسم قشنگت     اين هم ميز خوشمزه شام كه خيلي خيلي براش زحمت كشيده بودم، البته ماكاروني و كشك بادمجون رو مامان حكيمه و عمه سميه زحمتشو كشيده بودند.   سالاد اوليه، نون قيقي و نون تارت كه با سالاد اوليه پر شده بود، رولت كالباس، اسنك ژامپون، پيراشكي گوشت، سالاد ف...
28 خرداد 1394